از دوستان عزیز وبلاگی ، کنکوری و … که با کنکور های آزمایشی آشنایی دارن ، یه سوال داشتم ، به نظر شما کنکور آزمایشی سنجش خوبه یا قلم چی ؟ یا حتی هر دوشون با هم ؟
تا کنکور 88 !
13 09 2008خودم یه جورایی از اومدن و رفتنم دیگه خسته شدم واحساس می کنم یه جورایی بی احترامی به خواننده وبلاگ هستش ولی فکر کنم آینده ام و درسم خیلی مهم تر از وبلاگم باشه ، اینم اعتراف می کنم که شدیدا به وبلاگم وابسته شدم و 4 سال وبلاگ نویسی برام خیلی دلچسب بوده و چیزایی رو که این جا یاد گرفتم عمرا نمی تونستم خارج از اینجا یعینی اینترنت ، وبلاگ و …. یاد بگیرم … پس میرویم تا دوباره بخوانیم … !
ان شا الله بعد کنکور 88 ، حتما بر می گردم !
دیدگاهها : Leave a Comment »
دستهها : Uncategorized
خداحافظ ، خداحافظ نازنینم …
7 09 2008همیشه وقتی کسی رومی دیدم که داره برای از دست دادن عزیزش گریه می کنه ، جیغ میکشه ، خودشو کتک می زنه شاید فقط یک آهی می گفتم و ازش می گذشتم ، راستشو بگم احساس می کردم همش برای خود نمایی کردن هست ! ولی اشتباه فکر می کردم خیلی اشتباه فکر می کردم ….!
اصلا فکرشم نمی کردم این بلا روزی سر من بیاد ، بلایی که مجبور بشم روزی توی قبرستون ، قبرستونی که 6 سال پیش رفته بودم ، آبجیمو در حالی که دارم شدیدا می لرزم بغل کنم و جیغ بکشم … از همه ، از بابا ، از داداش که دیگه زندگیش از هم پاشیده خواهش کنم که روی زن داداش خاک نریزن ، زیر خاک نزارنش ، آخه زن داداشم خیلی ترسو بود خیلی ، خیلی … همیشه برام تعریف می کرد که چقدر از همه چی می ترسه … دنیا ، همه چی بی وفاست ، همه چی تو یکی دو ساعت تموم شد ، عزیزم ، زن داداشمم تموم شد … خدایا چرا این قدر زود ، نمی تونم به خودم بقبولونم که 32 سال زندگی کافیه ! نه به خدا کافی نیست ، اصلا کافی نیست ….
همه میگن که مصلحت خداست ، میدونم ، قربون خدا برم مصلحت خودشه و خودشم همه چیو درست می کنه …. من ، مامان ، همه مطمئنیم که خدا زن داداشو خواست که زود از دنیا ببره ، آخ که نمی دونین چه خانمی بود …. نه قضای روزه ، نه قضای نماز ، به خدا حتی یک نفر نا محرم موی زن داداشو ندیده ….یه خانم مومن با یک اخلاق عالی …ان قدر خوب بود که همه ی بچه های علوم پایه به ملاقاتش میومدن ، پسر های دانشگاه هم که نمی تونستن بیان ملاقات براش یه روز روزه گرفته بودن ……… ان قدر خوب بود که این همه آدم سر مزارش اومده بودن ، ان قدر خوب بود که یه خونه ی دو طبقه جوابگوی مهموناش نبود ، نه نبود …. ان قدر خوب بود که مامان می گه ای کاش بد بود تا این قدر عذاب نمی کشیدیم … بی نظیر بود ، هیچ وقت به زهرا و علی بدون وضو شیر نداد …. نمی دونم مامان هم میتونه علی رو اون طور که زن داداش می خواست بزرگ کنه یا نه ؟؟ …
همیشه این تو ذهنم بود که این جور بلاها سر مردم بیچاره و فقیر و … میاد ولی خدا بهم نشون داد که میشه خانواده ی یه دکتر رو هم داغون کنه حتی زن خونه رو هم ازش بگیره ، واییییی که چقدر تحملش سخته …. خیلی سخته … همه بی اشتها شدن ، هیچ کس تو حال خودش نیست بیشتر از همه داداش و مامان دارن عذاب می کشن … تنها امید همه فقط و فقط به زهراست … اگر تا به امروز داداش تونسته طاقت بیاره مطمئنم که فقط به خاطر زهرا بوده …. عاشقانه دوسش داره ….. خدایا نمی دونم دیگه چجوری ازت کمک بخوام …. همه راه ها رو امتحان کردم ولی ….
باز هم نا شکری نمی کنم … به قول مامان زن داداش کاملا پاک از دنیا رفت اگر هم ذره ای گناه داشت تو این 20 روز ان قدر عذاب کشید که دیگه گناهی براش نمونه …. خودش خوب جایی رفت ولی یه داغ خیلی بزرگ رو دل همه ی ما گذاشت ….
فقط برای کادر بیمارستانی که زن داداش اونجا بود متاسفم خیلی هم متاسفم ، زهره دربارشون نوشته … امان از یه ذره احساس ، یه ذره حس انسان دوستانه ، نمی خوام نفرین کنم …. همه چی رو به خدا میسپرم چون مطمئنم خودش بهتر از هر کسی مصلحت همه چی رو می دونه و نمی زاره هیچی نا عادلانه باشه …
خدای من باز هم به خاطر همه چی ازت ممنونم … می دونم که تو همه ی این کارات مصلحتی هست و ازت می خوام که زهرا رو بهمون برگردونی ، تا حداقل یه یادگاری از مامان خوبش برای ما بمونه ، ازت می خوام که به داداش ، به زهرای 5 سالمه که حالا بی مادره و تو کماست و خبر نداره و علی شش ماهه که فقط 5 ماه طعم مامان داشتنو چشید ،فقط و فقط صبر بدی ، صبر ….
به راستی که خوبان در جوانی میمیرند ….
دیدگاهها : 10 Comments »
دستهها : Uncategorized
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم …
6 09 2008اومده بودم که بنویسم ولی وقتی نوشته ی زهره رو خوندم گریه امانم نداد …. دوباره اعصابم ، فکرم ، همه ی وجودم بهم ریخت ، 21 روزه به شدت بهم ریخته …. می نویسم ، می نویسم ، یعنی باید بنویسم ….. باید از خوبی هاش بنویسم ، باید بنویسم …
دیدگاهها : 5 Comments »
دستهها : Uncategorized
خوشحالم ، خیلی خوشحالم
24 08 2008وایییییی که من چقدر خوشحالم ، توی عمرم هیچ وقت ان قدر خوشحال نبودم ، انقدر خوشحالم که نمی تونم حرف بزنم آخه بعد از ظهر مامان از زنجان زنگ زد و خیلی خوشحال بود و می گفت که زن داداش پاهاشو تکون داده ….. از خوشحالی جیغ می کشیدم و بالا و پایین می پریدم ، این خبر رو تا تونستم به همه گفتم … هی زنگ پشت زنگ بود که بهمون می زدن … تکون خوردن پاهای زن داداشو خواهرش دو بار دیده بود الانم که با خودش حرف زدیم میگفت پاهام خیلی درد می کنه…… خدایا واقعا ممنونم می دونم که خودت اگه بخوای همه چی خوب میشه … شکر خدا حال زهرا هم امروز خوب بوده و هوشیاریش یه درجه رفته بالا … به قول مامانم زن داداش ان قدر مومن و خوبه که خدا حتما حرفاشو می شنوه … خدایا ممنونم ، خیلی خیلی ممنونم … اگه پاهای زن داداش خوب بشه و زهرا به هوش بیاد … واییییی چی میشه …. تصور کردنشم واقعا لذت بخشه …… خدای من هر چقدر ازت تشکر کنم بازم کمه ….! راستی واقعا معجزه شده ؟ هنوز تو حال خودم نیستم …. باورم نمیشه ……….
دیدگاهها : 15 Comments »
دستهها : Uncategorized
این روز ها ….
23 08 2008این روز ها به سختی هر چه تمام تر در حال سپری شدن هست …وقتی به قبل تر ها یعنی یه هفته پیش نگاه می کنم ، دلم برای همه ی خوشی های اون موقع تنگ میشه ، به بی غل و غش زندگی کردنمون ، به مسافرت هایی که با داداش اینا با هم رفتیم و چقدر خوش گذشت به همه ی لحظاتی که داشتیم حسودیم میشه ،وقتی یادم میاد چقدر با هم خوش بودیم …. فقط می تونم آه اون موقع ها رو بکشم !
روز ها در حال سپری شدن هست و هیچ کسم از آینده ای که خواهد داشت خبری نداره … آینده ای که جرات این که بهشم فکر کنم رو ندارم ، راستش می ترسم … حتی جرات فکر کردن به یه ساعت بعدی رو ندارم … جرات اینو ندارم که وقتی تلفن زنگ می زنه به تلفن جواب بدم …. چون این روزها خبرای تلخ و شیرین زیادی شنیدم … یه لحظه زنگ می زنن میگن که زهرا به نور واکنش نشون داده ، هوشیاریش یه درجه رفته بالا تو دلت خوشحال و آروم میشی …. یه روز بعد زنگ می زنن که زهرا تشنج کرده ، همه ی بدنت سرد میشه و بی حس ، حتی نای حرف زدن رو هم تو خودت نمی بینی …
اصلا نمی تونم تصورشو بکنم که زن داداشم بخواد بقیه ی عمرشو رو ویلپچر بگذرونه … ویلچری که مطمئنم من و حتی خود زن داداش از اسمش واهمه داره ولی ان قدر این روزا عذاب کشیده که به ویلچرم راضی شده و فقط میگه اگه زهرا خوب بشه منم خوب میشم …. راستش ان قدر همه دوسش دارن و پیش بقیه احترام داره که همه می خوان جبرانش کنن ولی کاش می تونستیم یه جور دیگه جبران کنیم …. کاش ….
به امید خدا این هفته قراره که عمل شکستگی مهره ی گردنش بشه و سه ماه دیگه عمل پیوند نخاع تو تهران و دکترا احتمال 70 درصد خوب شدنشو دادن… همه ی امیدیمون به عمل پیوند نخاعش هست …
نسبت به هفته ی پیش تقریبا یه کمی همه آروم شدیم و شاید داریم غم و غصه هامونو تو خودمون می ریزیم ولی داداش هم چنان بیقرار و بی تاب بیدار شدن زهرا و خوب شدن زن داداش هست و از 6 صبح تا 12 شب تو بیمارستانه … شاید هیچ کس نتونه درک کنه که داداش داره چی میکشه …
فقط از خدا می خوام و امیدوارم که زهرا به هوش بیاد و عمل پیوند نخاع زن داداش با موفقیت باشه ….
وقتی که امروز با خالم حرف می زدم حرفایی گفت که یه لحظه واقعا منم بهش ایمان آوردم و از صبح حرف خالمو دارم تو ذهنم مرور می کنم و یه حس خوبی روم گذاشته ، امیدوارم که واقعیت پیدا کنه … امیدوارم …
دیدگاهها : 2 Comments »
دستهها : Uncategorized
خدای من خواهش میکنم حرفامو بشنو ، کمکم کن ….
18 08 2008خدایا ، توی عمرم هیچ وقت تا این حد محتاج بودن به تو رو احساس نکرده بودم ، شاید ، شاید گهگاهی برای خواسته های بچگانم ازت کمک خواستم ، خواسته هایی که که وقتی بهشون فکر می کنم خندم میگره ، ولی این بار خدای من ازت کمک می خوام از صمیم دلم کمک می خوام خدایا می دونم که خیلی گناه کارم خیلی … ولی می دونم داری حرفامو می شنوی … خدای من التماست می کنم عاجزانه ازت می خوام کمکمون کنی به هیچ کس جز تو امیدی نداریم … خواسته ی منه گناهکار رو قبول نداری خواسته ی کسی رو بشنو که یه عمر بندگیتو کرده اونم بندگی خالصانه نمازش ، دعاش ، پاکی قلبش ، هر چی که تو خواسته بودی با تمام وجود برات انجام داده ان قدر خوب بوده که این همه آدم دارن دعاش می کنن هر کی که می شنوه چه بلایی سرش اومده بی اختیار اشک میریزه براش دعا می کنه ، کسی که رو تخت بیمارستانم میگه حقمه ! میگه چند وقتی بود که کمی از خدای خودم غافل شده بودم … خدایا آدم آتیش میگیره! کسی که الان رو تخت بیمارستانه ، کسی که فقط سرش و بازوهاش حرکت می کنه حتی انگشتاشم تکون نمی خوره ، خدایا من چقدر ناشکرم وای… وای … باید صد بار به خاطر این پایی که دادی شکرت کنم ولی همیشه ازت گله داشتم ، چه آرزوهای مسخره ای داشتم مسخره … خدای من دارم میمیرم … نمی تونم تحمل کنم دلم می خواد داد بزنم… دادم میزنم ولی تسکینم نمیده گریه می کنم تسکینم نمیده یه بغض بزرگ گلمو گرفته ، به خدا بد جوری گرفته ، سرم داره می ترکه …
خدایا کسی که الان رو تخت بیمارستانه ازت شفای خودشم نمی خواد …شفای تنها دخترشو می خواد که الان تو کماست … چه کلمه ی مسخره ای !!! آدم آتیش میگره وقتی باباش مامانش دارن به خدا التماس می کنن دخترش بیدار بشه ….باباش التماس می کنه پاشه با اسکیتی که براش خریده بازی کنه ، پاشه برا باباش ناز کنه ! پاشه مامانشو تسکین بده … مامانی که رو تخت بیمارستان ان قدر دراز کشیده و ساکن مونده همه جاش تاول زده ، مامانی که دکترا گفتن احتمال مرگش تو این هشت روز هست …! خدای من مرگ …. باورم نمیشه مرگ ………….. مامانی که الان 4 روزه یه خواب راحت نداشته ، نصف شب التماس می کنه شوهرش بیاد دستشو فقط بگیره تا آروم بشه ! همه چیشو نذر دخترش کرده هممون کردیم همه چیمونو زندگیمونو ، فقط زهرا و مامانش خوب بشن !!! خدایا هیچی ازت نمی خوایم هیچی ، هیچی ، هیچی فقط زهرا و مامانشو خودت بهمون برگردون می دونم اگه بخوای میشه …. خدایا کمک کن خواهش می کنم کمک کن ……. خدای من دارم خفه میشم … قلبم داره وای میسه ، همیشه به اونایی که همچین نوشته هایی که مینوشتن … الکی می خوندم رد میشدم .. الان میدونم چی دارن میگن … حسودیم میشه به هر کی که داره بی غل و غش زندگی میکنه ، حسودیم میشه … خدایا ازت هیچی نمی خوام فقط و فقط شفای زهرا و زن داداشمو می خوام ….
نوشته هایی که تو پست قبلی برام نوشتین واقعا تسکینم داد …. الان تو خونه تنهام همه رفتن زنجان پیش اونا ولی من نتونستم … نمی تونم زهرا رو ، مامانشو تو بیمارستان ببینم نمی تونم ببینم علی داره روزای اول عمرشو بی مادر می گذرونه … نمی تونم ببینم داداش نصف شب داره به سرش می کوبه و حق حق می زنه .. نمی تونم برم اتاق زهرارو ببینم …. تنهاییم دارم دق می کنم هیشکیم نیست باهاش حرف بزنم آرومم کنه …. به حرفاتون نیاز دارم …. به دعاهاتون از صمیم دل نیاز دارم …. شمایی که داری این جا رو می خونی خواهش می کنم دعا کن … می دونم یه لحظه دیگه این جارم می بندی …. چون خودم خیلی نوشته خوندم و خیلیم زود از یادم رفته …ولی از شما می خوام التماس می کنم حداقل تو دلت یه دعایی کن ……. آخ آخ ….دعا کن…
پی نوشت : شمایی که دارین این جا رو می خونین خواهش میکنم به این جا هم سری بزنید و شما هم دعا کنید… نگار عزیزم خیلی ممنونم .
دیدگاهها : 31 Comments »
دستهها : Uncategorized
دعا کنید ، خواهش می کنم دعا کنید
15 08 2008ای کاش دیروز هیچ وقت اصرار نمی کردم که داداش اینا نرن و یه شب دیگه پیش ما بمونن ، ولی خب موندن و صبح ساعت 9 راه افتادن مامان بر خلاف همیشه که دم در وای میستاد که داداش اینا ان قدر برن که دیگه به چشم دیده نشن جلو در نموند و دعا نخوند یه لحظه خواستم بگم که مامان چرا دعا نمی خونی ولی نگفتم !
تقریبا بیست دقیقه گذشته بود که دیدم مامان داره با تلفن حرف می زنه و جیغ میکشه ، همه سراسیمه داشتیم بهش نگاه می کردیم داشت گریه می کرد و می گفت که محمد علیه داره میگه زهرا داره میمیره ! 5 دقیقه بعد همه تو بیمارستان بودیم باور نمی کردم این داداش من بود که وسط بیمارستان نشسته بود و به سرش می کوبید کسی که به قول خودش برا هر کسی گریه نمی کرد ، کنار تخت بیمارستان زانو زده بود زار زار گریه می کرد ، دست زهراش رو گرفته بود بوش می کرد ، التماس می کرد که بیدار بشه اما هیچ جوابی نمی شنید ، زهرای 5 ساله ای که نمی شد یه جا بندش کرد عاشق بابا و مامانشه چقدر ذوق می کرد که آبجی شده و حالا یه داداش 5 ماهه داره ،علی ای که بدون مامانش هیچ کس توانایی نگهداریشو نداشت حالا فقط آروم زار می زد همه ی صورتش خونی شده بود ، بغل مامان بزرگش بود و داشت دستشو می مکید تا خوابش ببره ، خوابشم برد بی سابقه بود !
زن داداش که داشت روزای آخر مرخصی رو بسر می برد نگران این بود که چطوری علی رو خونه بزاره و بره ، آخه نمی دونین چجور مامانی بود یه مامان نمونه ، حالا رو تخت بیمارستان فقط و فقط داشت زهرا و علی رو صدا می کرد جیغ میزد که زهرای من کو ، از حال خودش خبر نداشت ، آخه شما بگین چطوری باور کنه که دیگه نمی تونه سر پا وایسته ، قطع نخاع شده ، می فهمین یعنی چی ؟ دیگه نمی تونه راه بره یه مامان جوون با
آرزوهای بزرگ برا خونوادش ، خونواده ای که دیگه از هم پاشیده دختر خونه کجاس ؟ مامان خونه کجاس ؟ بابایی که طاقتشو نداشت وقتی که تنها دخترشو داشتن به زنجان اعزام می کردن پیشش باشه و دستشو تو دستش بگیره ، حالا تا کی چشم به چشمای زهرای عزیزش بدوزه تا چشماشو باز کنه ، آخه ضربه مغزی شده ، کی باورش می شد زهرای شیطون من که دیشب داشت از سر و کول همه بالا می رفت یه جا آروم دراز بکشه و صداشم در نیاد و ما رو چشم انتظار نگاه مهروبنش بزاره .
هیچ وقت برای نوشتن یه پست گریه نکرده بودم ، باورمم نمیشد که روزی این بلا سرم بیاد … خدای من فقط به من بگو چرا ؟؟؟؟ به خاطر کدوم گناه نکرده داری مارو امتحان می کنی ، باور کن ما طاقتشو نداریم تو رو به این روزای عزیز قسمت میدم برای زهرا و مامانش یه کاری کن …
از شمایی که داری این نوشته رو می خونی عاجزانه می خوام ، التماستون می کنم ، خواهش می کنم که دعا کنید ، خواهش می کنم …
فهیمه عزیز از همدردیت خیلی ممنونم .
دیدگاهها : 12 Comments »
دستهها : Uncategorized
فید ، فلیکر ، تشکر و …
6 08 2008* اول از همه از راهنمایی های دوستان در پست قبلی خیلی خیلی ممنونم ، اصلا فکرشم نمی کردم که روزی وبلاگم ان قدر برام مهم باشه که در مهم ترین تصمیم گیری زندگیم اثر بزاره ، در واقع به وبلاگم تازه ایمان آوردم !
* تقریبا چند روزی بود که فید وبلاگ خراب شده بود و فکر نمی کردم که خراب شدن فید ان قدر آدم رو ناراحت کنه ، وقتی که فید خراب میشه آدم فقط به این فکر می کنه که تعداد اندکی از خواننده هم که دارن از طریق فید وبلاگ رو دنبال می کنن از دست بده و خوشبختانه به کمک این دوست عزیز ITLine و نوشته ی خیلی خوب و جامع این وبلاگ مشکل حل شد ، از همه ی کسانی هم که فید دارن می خوام که حتما پست خوب این وبلاگ رو بخونن چون مطمئنا روزی به دردتون میخوره .
* دیگه این که فلیکر رو هم راه انداختم و در آینده حتما عکس هایی رو که می گیرم در فلیکرم قرار خواهم داد ، این روز ها بیشتر از قبل به سایت های عکاسی مثلphoto.net ، corbis ،flickr سر می زنم و به نظرم هیچی به دنیای عکاسی نمی رسه ، واقعا دنیای جذابی داره و به نظرم یکی از بهترین حرفه هایی که میشه داشت اینه که یه عکاس حرفه ای و فتوشاپیست باشی که امیدوارم بعد از تعیین شدن رشته ای که در آینده خواهم خوند این دو کار رو به طور حرفه ای دنبال کنم ، بهتر بگم یکی از آرزوهامه .
* تقریبا یه یکی دو هفته دیگه می خوام بنویسم و غیبت یک سالم دوباره شروع میشه و احساس می کنم که حالا خداحافظی کردن برام خیلی سخت تر از خداحافظیه دو سال پیش هست ، چجوری بگم وابستگیم به اینترنت خیلی بیشتر شده و البته جذابیت های اینترنت هم بیشتر شده !
دیدگاهها : 8 Comments »
دستهها : روزنوشت
فقط برای پزشکی درس خواهم خواند
28 07 2008نتایج کنکور 87 هم اومد ، همون طور که انتظارشم داشتم رتبم برای قبولی در رشته ی پزشکی خوب نیست و بنا بر تصمیمی که خیلی وقت پیش با خودم گرفتم تا جایی که انرژی داشته باشم برای پزشکی پشت کنکور خواهم موند فقط تنها چیزی که اذیتم میکنه نیش و کنایه ی اطرافیان هست و صد البته آبجی خودم !
خب ، این از مشخص شدن اوضاع بلا تکلیفم ، حالا از قبل دادن نتیجه ی کنکور بگم ، نا سلامتی قبل کنکور ، بردنم شمال که حداقل این دو سه روز آخر رو کم تر عذاب بکشم انصافا هم آستارا و سرعین و مخصوصا گردنه ی حیران جایی خیلی قشنگی بود و دیدنی ولی هوا شدیدا گرم بود و آخرای راه هم که داشتیم بر می گشتیم یکی از آشناهامون زنگ زد که نتایجو زود تر از موعد اعلام کردن ، دلم هوری ریخت آنچنان نوک انگشتام و بدنم سرد شد که هوای سرد خونه از من گرم تر بود ! مثل برق خودمون رو رسوندیم خونه و ان قدر دست پاچه شده بودم همه ی تنم می لرزید و نمی تونستم شماره داوطلبیمو پیدا کنم بالا خره نتایجو دیدم و همه چی تموم شد ، به همبن راحتی !
حالا خودمو برا پشت کنکور موندن آماده کرده بودم اگه نکرده بودم چی می شد وقتی رتبمو دیدم شدید بهم ریختم و هر چی باهام حرف می زدن اصلا نمی دونستم چجوری جوابشونو میدادم ، اصلا انتظار این حالمو نداشتم یه بغضم این گلمو گرفته بود ( الانم گرفته !) که نمی تونستم نفس بکشم خالیشم نکردم و تو خودم ریختم .
البته رتبمم بد نیست رشته های خوب می شه قبول شد اما پزشکی رو نه !
پس تا اونجا که می تونم فقط برای پزشکی درس می خونم …
دیدگاهها : 26 Comments »
دستهها : کنکور





آخرین نظرات