خوشحالم ، خیلی خوشحالم
وایییییی که من چقدر خوشحالم ، توی عمرم هیچ وقت ان قدر خوشحال نبودم ، انقدر خوشحالم که نمی تونم حرف بزنم آخه بعد از ظهر مامان از زنجان زنگ زد و خیلی خوشحال بود و می گفت که زن داداش پاهاشو تکون داده ….. از خوشحالی جیغ می کشیدم و بالا و پایین می پریدم ، این خبر رو تا تونستم به همه گفتم … هی زنگ پشت زنگ بود که بهمون می زدن … تکون خوردن پاهای زن داداشو خواهرش دو بار دیده بود الانم که با خودش حرف زدیم میگفت پاهام خیلی درد می کنه…… خدایا واقعا ممنونم می دونم که خودت اگه بخوای همه چی خوب میشه … شکر خدا حال زهرا هم امروز خوب بوده و هوشیاریش یه درجه رفته بالا … به قول مامانم زن داداش ان قدر مومن و خوبه که خدا حتما حرفاشو می شنوه … خدایا ممنونم ، خیلی خیلی ممنونم … اگه پاهای زن داداش خوب بشه و زهرا به هوش بیاد … واییییی چی میشه …. تصور کردنشم واقعا لذت بخشه …… خدای من هر چقدر ازت تشکر کنم بازم کمه ….! راستی واقعا معجزه شده ؟ هنوز تو حال خودم نیستم …. باورم نمیشه ……….





آخرین نظرات