خانه > Uncategorized > دعا کنید ، خواهش می کنم دعا کنید

دعا کنید ، خواهش می کنم دعا کنید

ای کاش دیروز هیچ وقت اصرار نمی کردم که داداش اینا نرن و یه شب دیگه پیش ما بمونن ، ولی خب موندن و صبح ساعت 9 راه افتادن مامان بر خلاف همیشه که دم در وای میستاد که داداش اینا ان قدر برن که دیگه به چشم دیده نشن جلو در نموند و دعا نخوند یه لحظه خواستم بگم که مامان چرا دعا نمی خونی ولی نگفتم !
تقریبا بیست دقیقه گذشته بود که دیدم مامان داره با تلفن حرف می زنه و جیغ میکشه ، همه سراسیمه داشتیم بهش نگاه می کردیم داشت گریه می کرد و می گفت که محمد علیه داره میگه زهرا داره میمیره ! 5 دقیقه بعد همه تو بیمارستان بودیم باور نمی کردم این داداش من بود که وسط بیمارستان نشسته بود و به سرش می کوبید کسی که به قول خودش برا هر کسی گریه نمی کرد ، کنار تخت بیمارستان زانو زده بود زار زار گریه می کرد ، دست زهراش رو گرفته بود بوش می کرد ، التماس می کرد که بیدار بشه اما هیچ جوابی نمی شنید ، زهرای 5 ساله ای که نمی شد یه جا بندش کرد عاشق بابا و مامانشه چقدر ذوق می کرد که آبجی شده و حالا یه داداش 5 ماهه داره ،علی ای که بدون مامانش هیچ کس توانایی نگهداریشو نداشت حالا فقط آروم زار می زد همه ی صورتش خونی شده بود ، بغل مامان بزرگش بود و داشت دستشو می مکید تا خوابش ببره ، خوابشم برد بی سابقه بود !
زن داداش که داشت روزای آخر مرخصی رو بسر می برد نگران این بود که چطوری علی رو خونه بزاره و بره ، آخه نمی دونین چجور مامانی بود یه مامان نمونه ، حالا رو تخت بیمارستان فقط و فقط داشت زهرا و علی رو صدا می کرد جیغ میزد که زهرای من کو ، از حال خودش خبر نداشت ، آخه شما بگین چطوری باور کنه که دیگه نمی تونه سر پا وایسته ، قطع نخاع شده ، می فهمین یعنی چی ؟ دیگه نمی تونه راه بره یه مامان جوون با
آرزوهای بزرگ برا خونوادش ، خونواده ای که دیگه از هم پاشیده دختر خونه کجاس ؟ مامان خونه کجاس ؟ بابایی که طاقتشو نداشت وقتی که تنها دخترشو داشتن به زنجان اعزام می کردن پیشش باشه و دستشو تو دستش بگیره ، حالا تا کی چشم به چشمای زهرای عزیزش بدوزه تا چشماشو باز کنه ، آخه ضربه مغزی شده ، کی باورش می شد زهرای شیطون من که دیشب داشت از سر و کول همه بالا می رفت یه جا آروم دراز بکشه و صداشم در نیاد و ما رو چشم انتظار نگاه مهروبنش بزاره .
هیچ وقت برای نوشتن یه پست گریه نکرده بودم ، باورمم نمیشد که روزی این بلا سرم بیاد … خدای من فقط به من بگو چرا ؟؟؟؟ به خاطر کدوم گناه نکرده داری مارو امتحان می کنی ، باور کن ما طاقتشو نداریم تو رو به این روزای عزیز قسمت میدم برای زهرا و مامانش یه کاری کن …
از شمایی که داری این نوشته رو می خونی عاجزانه می خوام ، التماستون می کنم ، خواهش می کنم که دعا کنید ، خواهش می کنم …
فهیمه عزیز از همدردیت خیلی ممنونم .

Categories: Uncategorized
  1. علی
    آگوست 16, 2008 در t 4:27 ق.ظ | #1

    دعا می‌کنم هرچی خِیره پیش بیاد. استرس و نگرانی بیشتر آدمُ خسته می‌کنه؛ ولی دعا بجاش آروم‌ات می‌کنه. ان‌شاءالله شفا می‌گیرن. به صاحب این ایّام توّسلی بکن، پشیمون نمی‌شی :-)

  2. آگوست 16, 2008 در t 9:00 ق.ظ | #2

    واي حاجيه باورم نميشه …
    پستت رو كه خوندم همينجوري خشكم زد !
    حتما براشون دعا ميكنم
    شب تولد امام زمانه … خودش ايشالا يه كاري براي زهرا و مادرش ميكنه …

    :(

  3. رضا
    آگوست 16, 2008 در t 10:53 ق.ظ | #3

    سلام
    اسمتون یادم رفت اما خدا انصافت بده اشکمو در اوردی اونم اشکه منو
    از خدا میخام زود زود به ارامش برسی هم خودت هم خانوادت و انشا الله خیلی زود لبات خندون دلت شاد و روحت ارام باشه
    از طرف کسی که از زندگیش سیر شده

  4. آگوست 16, 2008 در t 1:18 ب.ظ | #4

    دلم ريخت
    منم به گريه افتادم
    دعا ميكنم عزيزم
    همه دعا ميكنيم

  5. آگوست 16, 2008 در t 5:48 ب.ظ | #5

    خیلی ناراحت شدم
    انشاالله که شفا پیدا میکنن

  6. آگوست 17, 2008 در t 10:46 ق.ظ | #6

    ایشالله که خدا کمکشون کنه

  7. آگوست 18, 2008 در t 1:57 ب.ظ | #7

    حالشون چطوره ؟؟ :(

  8. آگوست 18, 2008 در t 3:12 ب.ظ | #8

    روزها گذاشت تا اینکه خدا به گنجشک افسرده گفت من بگو از انچه سنگینی سینه توست .” گنجشک گفت ” لانه کوچکی داشتم ، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

    خدا گفت ” ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. انگاه تو از کمین مار پر گشودی . گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.

    خدا گفت ” و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.

    اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

  9. آگوست 20, 2008 در t 2:34 ب.ظ | #9

    سلام
    خانم من از دوستای خواهر اون مادری هست که الان رو تخت بیمارستان مونده و التماس دعا داره
    من و همسرم هم براش تو نمازهامون دعا می کنیم همه دارن دعا می کنن ان شاءالله شفا پیدا کنه

  10. دسامبر 2, 2008 در t 9:27 ب.ظ | #10

    سلام دوست عزيز انشالله خداوند خودش به همه كمك خواهد كرد الهی اگر بنا به حکمتت راهی به خیر است برای همه گان و اين بندگانت كه الان به تو نياز دارند رقم بزن و هر آنچه بدی داريم محو کن و اين دوست عزيزهم به اوج آرامش برسان
    خیلی ناراحت شدم
    انشاالله که شفا پیدا میکنن به ياري خدا
    تو اي پروردگار من . تو اي زيباي من . تو اي مهربان من … همه را ياري ده كه چشم اميد همه بر توست . هر آنچه داريم از توست و فقط به تو توكل مي كنيم كه تنها تو مي تواني مارا به آنچه خير است برساني پس از تو مي خواهم تمامي مريضان را شفا دهي

  11. کارن
    دسامبر 29, 2008 در t 1:47 ب.ظ | #11

    سلام خدا رو قسم میدم به حسین شهیدش به مهدی زمانش که مریضت شفا پیدا که

  12. کاملیا
    مارس 5, 2009 در t 10:40 ب.ظ | #12

    خدا خیلی بزرگه انشاله که شفا میده . من بیماری سرطان تیروئید دارم که بعد از 2 سال خوب شدم دیروز دکتر گفت خواب شدی پس ببین خدا چقدر بزرگه توکلت به خدا باشه

  1. No trackbacks yet.