خانه > Uncategorized > این روز ها ….

این روز ها ….

این روز ها به سختی هر چه تمام تر در حال سپری شدن هست …وقتی به قبل تر ها یعنی یه هفته پیش نگاه می کنم ، دلم برای همه ی خوشی های اون موقع تنگ میشه ، به بی غل و غش زندگی کردنمون ، به مسافرت هایی که با داداش اینا با هم رفتیم و چقدر خوش گذشت به همه ی لحظاتی که داشتیم حسودیم میشه ،وقتی یادم میاد چقدر با هم خوش بودیم …. فقط می تونم آه اون موقع ها رو بکشم !
روز ها در حال سپری شدن هست و هیچ کسم از آینده ای که خواهد داشت خبری نداره … آینده ای که جرات این که بهشم فکر کنم رو ندارم ، راستش می ترسم … حتی جرات فکر کردن به یه ساعت بعدی رو ندارم … جرات اینو ندارم که وقتی تلفن زنگ می زنه به تلفن جواب بدم …. چون این روزها خبرای تلخ و شیرین زیادی شنیدم … یه لحظه زنگ می زنن میگن که زهرا به نور واکنش نشون داده ، هوشیاریش یه درجه رفته بالا تو دلت خوشحال و آروم میشی …. یه روز بعد زنگ می زنن که زهرا تشنج کرده ، همه ی بدنت سرد میشه و بی حس ، حتی نای حرف زدن رو هم تو خودت نمی بینی …
اصلا نمی تونم تصورشو بکنم که زن داداشم بخواد بقیه ی عمرشو رو ویلپچر بگذرونه … ویلچری که مطمئنم من و حتی خود زن داداش از اسمش واهمه داره ولی ان قدر این روزا عذاب کشیده که به ویلچرم راضی شده و فقط میگه اگه زهرا خوب بشه منم خوب میشم …. راستش ان قدر همه دوسش دارن و پیش بقیه احترام داره که همه می خوان جبرانش کنن ولی کاش می تونستیم یه جور دیگه جبران کنیم …. کاش ….
به امید خدا این هفته قراره که عمل شکستگی مهره ی گردنش بشه و سه ماه دیگه عمل پیوند نخاع تو تهران و دکترا احتمال 70 درصد خوب شدنشو دادن… همه ی امیدیمون به عمل پیوند نخاعش هست …
نسبت به هفته ی پیش تقریبا یه کمی همه آروم شدیم و شاید داریم غم و غصه هامونو تو خودمون می ریزیم ولی داداش هم چنان بیقرار و بی تاب بیدار شدن زهرا و خوب شدن زن داداش هست و از 6 صبح تا 12 شب تو بیمارستانه … شاید هیچ کس نتونه درک کنه که داداش داره چی میکشه …
فقط از خدا می خوام و امیدوارم که زهرا به هوش بیاد و عمل پیوند نخاع زن داداش با موفقیت باشه ….
وقتی که امروز با خالم حرف می زدم حرفایی گفت که یه لحظه واقعا منم بهش ایمان آوردم و از صبح حرف خالمو دارم تو ذهنم مرور می کنم و یه حس خوبی روم گذاشته ، امیدوارم که واقعیت پیدا کنه … امیدوارم …

Categories: Uncategorized
  1. آگوست 24, 2008 در t 9:10 ق.ظ | #1

    یه خورده انرژی مثبت به خودت بده
    من همش دارم لحظه ای رو تصور میکنم که زهرا داره به هوش میاد و اون لحظه ای که زهرا میره ملاقات مامانش!
    وااااااااااااااااای چقدر اون لحظه باشکوهه و دیدنی
    خدا با اوناست و ما این لحظه های قشنگ رو خواهیم دید
    توکلت به خدا باشه و برا رسیدن این دقایق شیرین دعا کن!
    در ضمن به نظرم اگه بیای زنجان و از نزدیک ببینیشون برات بهتر باشه!

  2. آگوست 24, 2008 در t 3:21 ب.ظ | #2

    ايشالا كه هر چه زودتر خوب ميشن …
    اميدوارم همين روزا زهرا به هوش بياد
    عمل مامانش هم موفقيت آميز باشه :)
    ما همه براشون دعا ميكنيم

  1. No trackbacks yet.