خانه > Uncategorized > خوشحالم ، خیلی خوشحالم

خوشحالم ، خیلی خوشحالم

وایییییی که من چقدر خوشحالم ، توی عمرم هیچ وقت ان قدر خوشحال نبودم ، انقدر خوشحالم که نمی تونم حرف بزنم آخه بعد از ظهر مامان از زنجان زنگ زد و خیلی خوشحال بود و می گفت که زن داداش پاهاشو تکون داده ….. از خوشحالی جیغ می کشیدم و بالا و پایین می پریدم ، این خبر رو تا تونستم به همه گفتم … هی زنگ پشت زنگ بود که بهمون می زدن … تکون خوردن پاهای زن داداشو خواهرش دو بار دیده بود الانم که با خودش حرف زدیم میگفت پاهام خیلی درد می کنه…… خدایا واقعا ممنونم می دونم که خودت اگه بخوای همه چی خوب میشه … شکر خدا حال زهرا هم امروز خوب بوده و هوشیاریش یه درجه رفته بالا … به قول مامانم زن داداش ان قدر مومن و خوبه که خدا حتما حرفاشو می شنوه … خدایا ممنونم ، خیلی خیلی ممنونم … اگه پاهای زن داداش خوب بشه و زهرا به هوش بیاد … واییییی چی میشه …. تصور کردنشم واقعا لذت بخشه …… خدای من هر چقدر ازت تشکر کنم بازم کمه ….! راستی واقعا معجزه شده ؟ هنوز تو حال خودم نیستم …. باورم نمیشه ……….

Categories: Uncategorized
  1. آگوست 24, 2008 در t 11:01 ب.ظ | #1

    خب خدا رو شکر! :دی

  2. آگوست 24, 2008 در t 11:51 ب.ظ | #2

    ما هم خوشحال شدیم
    خدا رو شکر :)
    ایشالا خبرهای خوش بعدی …

  3. آگوست 25, 2008 در t 12:22 ب.ظ | #3

    خیلی خوشحالم کردی تو این چند وقت که ازت خبر نداشتم بدجوری به فکرت بودم زورم میومد که اینقدر بهت نزدیکم اما نمیتونسم هیچ کاری حتی یک دلداری ساده بهت بدم

    خبر خیلی خوبی بهم دادی همه کارها را بسپار به دست خدا خودش میدونه چی کار باید بکنه

  4. آگوست 25, 2008 در t 1:34 ب.ظ | #4

    یادته توی آخرین کامنتم چی گفتم!!!؟ خوشحالیم….

  5. آگوست 25, 2008 در t 3:13 ب.ظ | #5

    امروز زهرا هم خیلی خوبه، همه دمو دستگاههارو از بدنش باز کردن و فقط اکسیژ ن بهش وصله… حرکاتش هم خیلی بیشتر شده بود… بزرگیتو شکر خدا….

  6. آگوست 26, 2008 در t 4:04 ب.ظ | #6

    امیدوارم خیلی زود بهتر شن و نگرانی ها تموم شه

  7. امیر
    آگوست 26, 2008 در t 4:44 ب.ظ | #7

    سلام. نوشته هات خیلی خالصانه هست. تبریک می گم. روح بزرگی داری.

  8. آگوست 26, 2008 در t 5:05 ب.ظ | #8

    خدا رو شكر …
    ايشالا روز به روز بهتر شن … :)

  9. آگوست 27, 2008 در t 11:58 ب.ظ | #9

    تبریک:)

  10. آگوست 28, 2008 در t 11:42 ب.ظ | #10

    چه خبر ؟
    حالشون چطوره؟

  11. آگوست 30, 2008 در t 7:17 ق.ظ | #11

    سلام
    ميدوني چيه اين يه هفته كه نبودم مدام به فكرت بودم
    حالا هم خيلي خوشحالم اميدوارم حال زهراي كوچيك هم خوب بشه

  12. سپتامبر 2, 2008 در t 3:23 ب.ظ | #12

    چرا نمياي يه خبر بدي ؟؟
    من نگرانم :-s

  13. سپتامبر 3, 2008 در t 1:34 ب.ظ | #13

    به سلامتی.
    همیشه شاد باشی

  14. سپتامبر 4, 2008 در t 12:41 ق.ظ | #14

    بعد از خواندن اولین پستت در مورد این حادثه , واقعا نارحت شدم و همیشه نوشته هارو دنبال کردم تا ببینم بلاخره چی میشه … امشب که این پست رو دیدم خیلی خوشحال شدم!امیدوارم هرچه زود تر خبر سلامتی زهرا رو هم ببینیم …

  15. زهره
    سپتامبر 7, 2008 در t 8:26 ق.ظ | #15
  16. پرهام
    مارس 13, 2009 در t 12:56 ب.ظ | #16

    خدا را هزار مرتبه شكركه يه بار ديگه معجزشو به بندهاش نشون داد.بچها من دل يه دختري رو بدجوري شكوندم.الان خيلي عذاب وجدان دارم.نميدونم بايد چي كار كنم .قرار بود دوشنبه جشن بگيريم.ولي همه چي ريخت بهم.من بهش دروغ گفته بودم.التماسش كردم به پاش افتادم كه منا ببخشه ولي قبول نكرد.جهيزيشو برداشت برد.يه فرصت ازش خواستم تا از صفر شروع كنم ولي خونوادش قبول نكردن.هر چه قدر هم خدا را صدا كردم صدامو نشنيد.شما صداش كنين شايد بشنوه…

  1. No trackbacks yet.